رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

یه پیشنهاد

   مامان ساتیار جون  این مطلب رو خونده بود و ادرسشو برام گذاشته بود.  شما هم اگه دوست دارید برید ببینید جالب بود برام شانس پدر شدن پسرتان را تضمین کنید                                                                                 http://www.shahrzadpress.com/index.aspx?siteid=1&pageid=148&newsview=18549
17 مهر 1391

روز جهانی کودک

کوچک که بودیم چه دل های   بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش   دلهامون به بزرگی   بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از   نگاهش می توان   خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن   نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط   نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره بود اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی   نمی   فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده   ایم سکوت پر بهتر از فریاد   تو   خالیست سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار   فریادی است که هیچ کس   نفهمد سکوتی که سرشار از ناگفته هاست ناگف...
16 مهر 1391

دندون درد مامانت

قشنگ مامان امروز خیلی حالم بد هست دندون عقلم درومده صورتم باد کرده از دیروز هیچی نخوردم ضغف دارم     دیشب هم پتو روم ننداختم  بدنم داره می لرزه بی حال افتادم دستم  قدرت نداره بغلت کنم   برای خودم عسل و ابلیمو رو با اب جوش مخلوط کردم خیلی خوبه. شاید سر حال بیام . از دیشب برنج مونده اصلا حال ندارم غذا بزارم با کوکو سبزی درست کردم ناهار بخوریم تازه مهمون هم داریم خاله خودم میاد اینجا. دنونم درررررررررررررررررررررررررررررررررررررد میکنه     دارم می لرزممممممممممممممممممممم.  ...
15 مهر 1391

بدون عنوان

دیروز ساعت 7  بیدار شدی دیدم که صورتم باد کرده  دهنم باز نمیشد خیلی درد داشتم  فهمیده که دندون عقلم داره در میاد خیلی درد دارم نمی تونم حتی اب بخورم.  و دیگه بلند شدم تا زودتر کارهامو بکنم  که وقتی مهمونها میان پیش اونا بشینم  شما رو فرستادیم پایین  پیش مامان جون و عمه جونت که تازه اومده بود اینجا. بابا احسان خیلی کمک کرد. ناهار قیمه نثار گذاشتم چون دردسرش کم هست میز رو هم تزیین کردم ساعت 10 عمه جونت گفت لباسهای رادوین رو بدید ببریمش بیرون  دور بزنیم سریع لباستو پوشوندم  جاتو تمیز کردم و رفتی  یه دوش گرفتم . مرتب شدم  بعد متین و خواهرهاش ملینا مهسا اومدن پشت سر اونا پزمان و پیمان اومدن ب...
15 مهر 1391

وابستگی رادوین به مامانش

شازده پسر  فردا صبح مهمون دارم می دونی کیا هستن.؟ دوستای بابایی که هفته قبل اومده بودن خونه امون با دوستای من متین جو و ملینا جون. قراره که با هم صحبت کننو شاید .......  چند روزه که عزیزم اصلا نمی خوای از من جدا بشی با وجود اینکه همش پیشت هستم ولی موقع خواب باید یقعه لباسم رو بگیری تا بخوابی در غیر این صورت از خواب به حالت جیغ می پری . قرار بود که  دیگه تنها تو اتاقت بخوابی ولی با این اوضاع نمی تونم شبها تنها بزارم تو اتاقت.عشقم هر روز که می گذره شیطون تر میشی همش بشین پاشو میری می پری . خیلی بامزه میشی  نفسم .دوست دارم پسملی ...
13 مهر 1391

پارسال این موقع ......

 امروز برام خیلی روز قشنگی هست میدونی چرا  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پارسال این موقع من باید پریود میشدم ولی دیدم خبری نیست شک کردم گفتم حالا شاید فردا ... ولی باز هم خبری نبود شاهزاده ما تو اون موقع  کجا بودی وای خدایا وقتی بیبی چک رو استفاده کردم دیدم  2 تا خط خیلی کمرنگ افتاده ................ حسم رو نمی تونم بیان کنم رنگم مثل گچ دیوار سفید شد و دست و پاهام میلرزید  باز باورم نشد بابایی رفت دوباره خرید این بار هم 2 تا خط ..................... یعنی تو اومدی تو دل مامانی. بخاطر همین من عاشق پاییزم چون تو رو تو اون ماه کشف کردم و شدی همه ای زندگی ما اخ خدایا عاشق اون حسم.دوستت دارم پسرم من و بابا جون   برات میمیریم...
12 مهر 1391